|
رفته بودم سر حوض باد مي رفت به سر وقت چنار + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 توسط مجید |
تعارف که نداريم ... نوشته هاي من سرگذشت کلمات پريشان و سرگردانيست که ترکيبشان خزعبلاتيست که قرار نيست در هيچ کجاي تاريخ ماندگار شوند هيچکدامشان به هيچ کاري نمي آيند فکر ميکردم که ياد گرفته ام «خوب» را ميشود با نشانه ها و علامتها پيدا کرد لحظه هاي عمر را به دنبال نشانه ها و کشف آنها گذراندم تا “خوب” را پيدا کرده باشم پرنده اي که رد ميشد... بادي که ميامد و باراني که نمي آمد. ابرها، برگها ... حالا به «خوب» و «بد» شک کرده ام به تمام علامتها و نشانه ها مشکوک شده ام به خير و شر بودنشان به همه راهها و مسيرهاي رفته و نرفته به همه تجربه ها و پندهايي که براي ياد گرفتنشان عمري گذشت همون چيزيست که براي خدا و سرنوشت اين دنيا خير و درسته... اونوقت اينهمه روزها حرام نميشدند خواسته هاي «خير» ما همان خواسته هاي «خيري» باشد که روح جهان خواسته... + نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 توسط مجید |
جواني زماني از زندگي نيست جواني يك حالت ذهني است جواني خوي خواست و اراده است يك كيفيت و انديشه است و يك نيرومندي عواطف است يك چيرگي دليري بر ترس است جواني بيشتر گرايش به ماجراجويي است تا عشق به راحت طلبي هيچكس تنها با گذر شماري از سالها، پير نميشود مردم با از دست دادن آرمان هايشان پير ميشوند سالهاي زندگي پوست را چروكيده ميكند ولي بي اعتمادي به خود ، ترس و نا اميدي، اينها همچون سالهاي درازي هستند كه سر را خم ميكنند و روحيه شكوفان را به خاكستر ميكشانند انسان به ميزان باور و اعتقادش جوان و به اندازه دو دلي اش سالخورده است به اندازه اعتماد به نفسش جوان و به اندازه ترسش سالخورده است به ميزاني كه اميد دارد جوان است و به ميزاني كه ياس بر او چيره است ، سالخورده و كهنسال است }}ماتسوشيتا{{ + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 توسط مجید |
با صدای استاد پیرش کتاب را رها می کند و مقابل پیرمرد سیخ می ایستد استاد پول ها را کف دست شاگرد جوانش می گذارد و می گوید : یه سفارش خوب داریم باید پرچم آمریکا رو توی چند پیاده رو نقاشی کنیم… سرفه امان پیرمرد را می برد و صدای خِلط های توی حلقش بالا می آید همان ژست پدرانه همیشگی اش را می گیرد پسرم این یه ایده خیلی خوبه . ملت با پا از روی پرچم آمریکا رد می شن در واقع حقارت آمریکا رو در مقابل ملت ما نشون می ده ما باید از رنگ های درجه یک برای نقاشی استفاده کنیم تا نقاشی به مرور زمان پاک نشه و پایدار بمونه تکه کاغذی جلو می برد و ادامه می دهد : بپر برو مغازه این رنگ ها رو بخر … فقط یادت نره ؛ رنگ هاش امریکایی باشه + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 توسط مجید |
معلم از سعید پرسیده بود: بلندترین کوه جهان چه نام دارد ؟ و سعید جواب داده بود : دماوند آقا پس گردن سعید مالید و هوار زد : خاک تو سر همه تون . محصلای ژاپن ساعت می سازن و شما... چند دقیقه می شود که معلم درسش را تمام کرده است همه خسته ایم . من ، سعید ، بچه ها و حتی آقا با صدای معلم سکوت روی سر همه مان شکسته می شود : بچه ها ساعت چنده ؟ به هم نگاه می کنیم . هیچ کس ساعت ندارد نه من ، نه سعید ، نه بچه ها و نه حتی آقا ... + نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 توسط مجید |
مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت ، زنبیل سنگین را داخل خانه كشید پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و میخواست كار بدی را كه تامی كوچولو انجام داده ، به مادرش بگوید وقتی مادرش را دید به او گفت: مامان ، مامان ! وقتی من داشتم تو حیاط بازی میكردم تامی با یه ماژیك روی دیوار اطاقی را كه شما تازه رنگش كرده اید ، خط خطی كرد! مادر آهی كشید و فریاد زد : حالا تامی كجاست؟ و رفت به اطاق تامی كوچولو سر او داد كشید : « تو پسر خیلی بدی هستی » و بعد تمام ماژیكهایش را شكست و ریخت توی سطل آشغال . تامی از غصه گریه كرد ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد قلبش گرفت و اشك از چشمانش سرازیر شد تامی روی دیوار با ماژیك قرمز یك قلب بزرگ كشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم! و یك تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان كرد بعد از آن ، مادر هرروز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه میكرد! + نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 توسط مجید |
خیلی کوچک بودم اما هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن را که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطردارم قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند اسم این موجود اطلاعات ؟ لطفآ ... بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم دستم خیلی درد گرفته بود و انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم الو اطلاعات لطفآ صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات . بفرماييد گفتم : انگشتم درد گرفته اشکهایک سرازیر شد اما حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود پرسید مامانت خانه نیست ؟ گفتم که هیچکس خانه نیست . پرسید خونریزی داری؟ جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم پرسید : يخ در خانه داري؟ گفتم: بله صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار آن روز گذشت . فردا دوباره به اطلاعات لطفآ زنگ زدم صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات بفرماييد ؟ پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد از آن پس برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند ولی من راضی نشدم پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند |